دوشنبه, 20 آذر , 1396 برابر با Monday,11 December,2017
سالروز مرگ هیولای اوین به دست جوانمردی میهن‌پرست – محمد زند

سالروز مرگ هیولای اوین به دست جوانمردی میهن‌پرست – محمد زند

اون روز من در بازار بودم، چهارراه امیرکبیر، در یک کارگاه چاپ پلاستیک رول، مشغول صحبت با صاحب آن کارگاه، دوسالی بود که با این کارگاه کار می‌کردم و برخی از کارگران آن مرا که زندانی سیاسی آزاد شده بودم می‌شناختند. یک‌باره یکی از همان کارگران به داخل دفتر آمد و مرا خطاب قرار داد: «آقای زند شنیدی چه شده؟!».

با تعجب گفتم: «چی رو؟».

گفت: «لاجوردی رو همین چند دقیقه پیش تو مغازش کشتن!».

بعد پرسید: «خوشحالی دیگه؟!».

من اصلاً باورم نمی‌شد. لاجوردی؟! آن هیولایی که ده‌ها هزار مجاهد و مبارز رو در زیر شکنجه کشته یا به جوخه‌های اعدام سپرده و در اوین ادعای خدایی می‌کرد، کشته‌شده؟!

از او پرسیدم: «خودت آنجا بودی؟!».

گفت: «نه داشتم می‌آمدم دیدم دم مسجد شاه خیلی شلوغه پرسیدم چی شده؟ مردم گفتن که لاجوردی و دو سه‌تای دیگه رو مجاهدین هم الان کشتن! و یه نفرشون هم دستگیرشده!».

یک‌باره همه زندان دوباره در ذهنم مرور شد با آن هیولا:

یادم آمد که در آبان سال۶۰ ما زندانیان کم سن و سال را از بند۳ به ساختمانی موسوم به آموزشگاه و سالن۶ طبقه سوم بردند. بهزاد نظامی نامی رو هم آنجا دیدم سلولش درست روبروی سلول ما بود. با احمد غلامی که سنش۱۳ یا ۱۴سال بود و به اون به خاطر جثه بسیار کوچکش و نحیفش «احمد جقل» می‌گفتیم و در سال۶۷ در قتل‌عام زندانیان به شهادت رسید؛ هم‌سلول بودم. هیولا می‌خواست زندانیان را درهم بشکند، برای همین از هر نوع رذالتی که خمینی به او یاد داده بود، علیه زندانیان سیاسی کوتاهی نمی‌کرد. یکی از این پستی‌ها که تنها مختص رژیم خمینی است این بود که هیولا خودش شخصاً به بند می‌آمد و رسماً اعلام می‌کرد که هر کس که می‌خواهد در اعدام مجاهدین شرکت کند به همراه وی برود. امثال بهزاد نظامی می‌رفتند اما بقیه تنها تنفر نثار او می‌کردند. جنایت را این‌طور پیش می‌برد که زندانی درهم‌شکسته را به‌پای محل جوخه اعدام که در سال۶۰ پشت بند۴ صورت می‌گرفت می‌برد. سپس زندانیانی رو که در آن ایام هر شب در دسته‌های ۵۰تایی و ۱۰۰تایی اعدام می‌شدند را به همان محل می‌آوردند. پس‌ازآن هر پاسدار مقابل یک زندانی می‌ایستاد و به سمت او ۳گلوله ژ۳ شلیک می‌کرد. این جنایت رو لاجوردی هر شب در اوین بدون حتی یک‌شب تعطیلی تکرار می‌کرد. پس‌ازآن، به تک‌تک زندانیان اعدام‌شده «تیر خلاص» شلیک می‌شد؛ اما از آبان ماه به بعد حالا به‌جای چکاندن ماشه از سوی پاسدار، روش دیگری برای کشتن روح آزادگی و مقاومت کشف کرده بود، به این صورت که باید زندانی درهم‌شکسته یا خودفروخته ماشه را می‌چکاند و این‌طور آخرین ذره انسانیت نیز در خودش می‌کشت و تبدیل به یک گرازی بدتر از بازجو می‌شد. در یکی از این شب‌ها وقتی هیولا با اراذل ‌و اوباشش که تیم حفاظتی او را تشکیل می‌دادند به بند برای بردن همان خودفروخته‌ها و چکاندن ماشه آمدند اعلام کرد که زندانیان همه سلول‌ها باید برای حمل اجساد (پیکر شهدا) و انتقال آن به ماشین به محل جوخه اعدام بیایند.

من فهمیدم چه نقشه شومی در سر دارند، همین‌که خواستند به سمت سلول ما بیایند، فوراً خودم را بیرون زدم و به سمت دستشویی رفتم. پاسداران همه بچه‌ها را که احمد جقل هم یکی از آن‌ها بود با خود بردند.

وقتی ساعت حدود ۴صبح، آن‌ها برگردانیده شدند با کسانی روبرو بودم که دچار ضربه روحی شدید شده بودند.

احمد فریاد می‌کشید: «ولم کنید من این کار را نمی‌کنم…» و بعد گریه می‌کرد و دوباره فریاد می‌کشید.

منصور نامی که فامیلی‌اش را فراموش کرده‌ام فقط به من نگاه می‌کرد و گاهی هم با کف دست به سرش ضربه‌ای می‌زد.

دیگری فقط گریه می‌کرد و…

از یکی که احساس کردم حالش بهتر از بقیه است خواستم برایم بگوید که آنجا چه گذشته بود؟!

چرا احمد به این وضعیت دچار شده است؟ آنجا چه دیده‌اند؟

او درحالی‌که به چپ و راست نگاه می‌کرد تا بریده خائنی نباشد که حرف‌هایش را گوش کند و به هیولا گزارش کند؛ یواشکی گفت: «چندتا از بچه‌هایی که برای اعدام آورده بودند شعار ”مرگ بر خمینی” سر می‌دادند و چند خواهر هم بودند که ”یا حسین” می‌گفتند و ”سرود” می‌خواندند یک زندانی هم بود که او را با برانکارد آورده بودند پس از اعدام آن‌ها و شلیک تیر خلاص، به ما گفتند اجساد را جمع کنید. من این کار را نمی‌خواستم انجام بدهم اما می‌ترسیدم مخالفت کنم، همه شروع کردیم به اینکه پیکر شهدا را جمع کنیم و در یک کامیون که آنجا بود بگذاریم. هنوز یکی دوتا را منتقل نکرده بودیم که احمد فریادی کشید و شروع به دویدن کرد، ضجه می‌زد، متوجه شدیم پیکری که احمد می‌خواسته با کمک یکی دو زندانی دیگر منتقل کند، بخش چپ بدنش به خاطر شلیک گلوله ژ۳ ازهم‌پاشیده شده بوده است و موقع بلند کردن پیکر، دست از بدن جدا می‌شود، این موضوع باعث می‌شود که ضربه شدید روحی به احمد که تنها ۱۳ یا۱۴سال داشت وارد شود درحالی‌که هیولا و پاسدارانش در حال خندیدن به آن‌ها بودند». احمد تا چندین شبانه‌روز با یادآوری این صحنه فریاد می‌کشید و گریه می‌کرد و شیخ‌الاسلام وزیر بهداری کابینه هویدا در زمان شاه ملعون که حالا با رژیم آخوندی در زندان همکاری می‌کرد احمد را هر شب با یک نوع از قرص‌های روان‌گردان می‌خواباند. احمد بعدها برایم گفت که «هرگز نتوانسته است که حتی یک روز از یادآوری آن صحنه خلاص شود.»

بسیاری از آن زندانیان، طی سال‌های بعد یا در قتل‌عام۶۷ به شهادت رسیدند و نمی‌دانم کسی از آن‌ها باقی‌مانده است یا نه؟

سال۱۳۶۳ در طبقه دوم دادستانی اوین که شعبه۷ معروف آنجا بود نشسته بودم، صدای فریاد و ناله یک مجاهد تازه دستگیرشده زیر شکنجه به نام علی (زیر بازجویی به این نام صدایش می‌زدند) را شنیدم. او را در شعبه۴ که محمد مهرآیین، محمد داوودآبادی، سربازجوی آن بود زیر شکنجه برای گرفتن اطلاعاتش قرار داده بودند. چون تازه دستگیر شده بود می‌خواستند هر طور شده؛ محل قرارها و اینکه با چه کسی یا کسانی قرار داشته است را از او بیرون بکشند. لاجوردی هنوز از اوین نرفته بود. مهرآیین در شکنجه‌کردن ید طولایی داشت و به خاطر اینکه ورزش رزمی می‌دانست نوعی از شکنجه به کار می‌برد که تنها خودش این را می‌توانست انجام دهد. این جنایتکار، کتف یا انگشت یا هر قسمتی از بدن که امکان دررفتگی داشت را از جا درمی‌آورد و آن‌قدر به این وسیله زندانی را تحت‌فشار دردهای طاقت‌فرسا می‌برد تا اعتراف کند.

اما در مقابل «علی» مستأصل شده بودند. لاجوردی به داخل شعبه رفت، از دادوفریادش و ضربات کابلی که به بدن «علی» وارد می‌کرد می‌شد فهمید که قصدش اعتراف گرفتن نیست و به همین خاطر کابل را فقط به کف پای او نمی‌زد، همه جای بدن او محل فرود کابل بود. «علی» پس از چند دقیقه که شدیدترین ضربات را تحمل کرده بود گفت: «باشد می‌برمتان». من دلم هری ریخت که او درهم شکست!

حدود ۲ساعت بعد دوباره او را برگرداندند و بلافاصله به تحت شکنجه بستند و بدون فوت وقت شروع به زدن رگباری از کابل به همه جای بدن وی کردند. صدای «علی» لحظه‌به‌لحظه کم‌فروغ‌تر می‌شد. از فحش‌های رکیک بازجوها متوجه می‌شدم که آن‌ها را فریب داده است و این تاکتیکش برای خلاصی چند ساعت از شکنجه بوده است، شدت فرود ضربات کابل هرلحظه بیشتر می‌شد و صدای «علی» هرلحظه کم‌سوتر. دوباره لاجوردی داخل اتاق شکنجه شد که «علی» گفت: «یک‌لحظه یک‌لحظه همه‌چیز را می‌گویم». دوباره من دلم هری ریخت! «علی» گفت: «قرارهایم سوخته است برای چی می‌زنید؟» حرفش این بود که قرارهایم را سوزاندم و دیگر کاری از دستتان برنمی‌آید.

ازآن‌پس شدت فرود ضربات کابل به حدی شد که دیگر بعد از مدتی صدای «علی» خاموش شد. مهرآیین پاسدارها را صدا کرد، یک پتوی سربازی (دولتی) آوردند. «علی» را با این پتو جلوی درب اتاق شکنجه در راهرو انداختند. از زیر چشم‌بند نگاه کردم بدنش با کابل تکه‌تکه و سیاه شده بود و فقط از آن خون سیاه جاری بود. لاجوردی شخصاً «علی» را کشت و از آنجا رفت. هرچند که قبل از آن او و خمینی از «علی» برای همیشه شکست‌خورده بودند و این کینه‌کشی وحشیانه در انتقام آن شکست بود.

در آذرماه سال۶۲ تا پاییز سال۶۳ که بساط جنایت لاجوردی در اوین و قزل‌حصار و گوهردشت با تابوت و قفس و خانه مسکونی لاجوردی و داوود رحمانی فعال بود، ده‌ها مجاهد دچار چنان لطمات روحی شده بودند که هرگز نتوانستند به وضعیت عادی برگردند. برای پاک کردن اسناد جنایت دوران لاجوردی بر زندان‌ها، بسیاری از همین مجاهدین که بر اثر شکنجه دچار نقض عضو یا اختلالات روانی شده بودند را در سال۶۷ اعدام کردند

لاجوردی به ‌تمام ‌معنای کلمه شمر بود، قیافه کریهی داشت و بشدت کثیف بود، به هر سلولی که می‌آمد بوی آزاردهنده‌ای با خود میبرد. هیچ زندانی نیست که در زمان حاکمیت لاجوردی بر زندان‌ها حتی برای یک وعده‌ غذای درستی خورده باشد که او را سیر کرده باشد. شکنجه کم دادن غذا مختص لاجوردی بود که تابه‌حال هم ادامه دارد. هیچ زندانی نیست که بگوید برای یک‌بار هم که شده توانسته است از آب گرم به مدت چند دقیقه برای استحمام استفاده کرده باشد چنین چیزی را لاجوردی ممنوع کرده بود و نمی‌گذاشت زندانی برای یک‌ لحظه احساس آرامش داشته باشد. زندانیان را در اوین شبانه‌روز با نوار ضبط‌ شده از صدای آهنگران یا دیگر مداحان خمینی تحت آزار شبانه‌روزی می‌گذاشت و از این کارش هم لذت می‌برد.

دو روز پیش از آن‌که «علی‌اکبر اکبری»، قهرمان ملی، این هیولا را به هلاکت برساند، لاجوردی را در همان کوچه اول چهارراه امیرکبیر که به سمت سرچشمه می‌رفت دیده بودم با پیراهنی روی شلوار انداخته و ۸محافظ که به‌صورت تیم‌های دونفره کت‌وشلواری با دکمه‌های بسته آخوندی که بافاصله ۵متر و ۱۰متر از پشت و جلوی هیولا در حرکت بودند. مغازه لاجوردی محل نشست اراذل ‌و اوباش هم‌ دستش بود که بعضی از آن‌ها همراه هیولا به درک واصل شدند. پس از عملیات انقلابی علی‌اکبر اکبری و به هلاکت رساندن لاجوردی، محافظانش برای مقابله اقدام می‌کنند. من مسیر حرکت علی‌اکبر را بعداً دیدم در سقف جای گلوله‌هایی که آن‌ها شلیک هوایی کرده بودند تا راه خود را باز کنند همچنان وجود داشت. علی‌اکبر چند نارنجک هم همراه داشت اما به خاطر مردمی که در آنجا بودند از آن‌ها استفاده نکرده بود و با نثار جان خودش از «مرز سرخ تلفات غیرنظامی در عملیات مجاهدین» حفاظت کرد.

در آن ایام تازه شیادی خاتمی شروع‌شده بود و برایش در ممالک استعماری فرش سرخ پهن می‌کردند و مجاهدین را به خاطر اینکه ادعای اصلاح‌طلبی این شیاد را دروغ و سراب می‌خواندند محکوم و محدود می‌کردند و بوق‌های تبلیغاتی استعماری فضایی ایجاد کرده بودند که انگار آخوند خاتمی که صدها هزار دانش‌آموز ایرانی را در جنگ ایران و عراق روی میدان‌های مین فرستاده بود و به قول خودشان به‌عنوان سرباز یک‌بارمصرف بکار گرفته است، آمده که برای مردم خوشبختی بیاورد؛ اما وقتی‌که او لاجوردی این هیولا را که در تمام دنیا به‌عنوان یک جنایتکار شناخته می‌شد «سرباز فداکار اسلام» نامید، با دست خود ماهیت واقعی‌اش را برملا کرد و بادکنک شیادی‌اش ترکید، همه متوجه شدند که اصلاح‌طلبی قلابی خاتمی چگونه در کنار لاجوردی و جنایاتش می‌نشیند.

اقدام انقلابی علی‌اکبر باعث شد که دود و دم اولیه خاتمی به‌سرعت جای خود را به قیام۷۸ بدهد و نسلی را که خامنه‌ای، خاتمی و رفسنجانی فکر می‌کردند با فریب اصلاحات آن را از دور خارج کرده‌اند به سیلی خروشان در خیابان‌های تهران و دیگر شهرها تبدیل شد.

آن روز و فردای آن، من شاهد شیرینی خنده‌هایی بودم که بر لبان خانواده شهیدان نقش بسته بود و شهیدان را می‌دیدم که به علی‌اکبر سلام می‌کردند. خانواده‌های شهدا، آن شب علی‌اکبر را دعا می‌کردند و از خدا می‌خواستند که او را نجات دهد، هر چند که علی‌اکبر به شهادت رسیده بود و برای همیشه رستگار شده بود.

خامنه‌ای چندی پیش در دیدار با جلادان، تهیه‌کننده و هنرپیشگان فرومایه‌ای که فیلم «ماجرای نیمروز» را ساخته بودند گفته بود: «انشاءالله یک کاری هم برای آقای لاجوردی بکنید. ایشان از آن شخصیت‌هایی است که شایسته است برایشان کاری انجام بشود. در این فیلم اسمش بود اما لاجوردی کسی است که از قبل از انقلاب ما به او می‌گفتیم ”مرد پولادین”!» خامنه‌ای همچنین در سال‌مرگ دجال سر قبر خمینی گفته بود که «جای جلاد و شهید را عوض نکنید». روزی که قهرمان ملی خلق «علی‌اکبر اکبری» این جوانمرد میهن‌پرست، هیولای اوین را به هلاکت رساند، برای همیشه در تاریخ به ثبت رساند که «جلاد کیست و شهید کیست».

سلام بر «علی‌اکبر اکبری» که گلوله‌ای ساخته‌شده از «آه مادران» و «اشک یتیمان» و «ناله‌های شکنجه‌شدگان» و «حقوق به تاراج رفته یک خلق» را، درست در میان دو ابروی اژدها نشاند و او را که شاخص و چکیده یک نظام سراپا جنایت بود به کیفر استحقاقی‌اش رساند و تا ابد به ثبت رسید که شرافت و حمیت ملی مردم ایران هیچ‌گاه پایمال ایلغار هیچ قوم جنایتکاری نخواهد شد و در سخت‌ترین شرایط هم هستند فرزندان آزاده‌ای از این خلق که پرچم شرف و آزادگی تاریخی مردم را در برابر دشمنان آن برافراشته و مغرور در اهتزاز نگه‌دارند.

درود بر «قهرمان ملی سرزمین پهناور ایران» «علی‌اکبر اکبری» فرزند مردم غیور و دلاور ایلام.

محمد زند

چاپ این مطلب
به اشتراک بگذارید