چهارشنبه, 26 مهر , 1396 برابر با Wednesday,18 October,2017
کجائید ای عزیزانم ، کجائید !   امیر کارگر

کجائید ای عزیزانم ، کجائید ! امیر کارگر

        ( جنبش دادخواهی ، مشروعیت نفس کشیدن هر ایرانی )

آنچه می خوانید قصه نیست ، واقعیتی است هر چند غرور انگیز اما درد ناک ، که سالهاست همۀ لحظات مرا فرا گرفته است .

تا به حال بارها با شما تا فراسوی رنجها و دردها ، تا عمق شکنجه گاهها و دخمه ها ، تا میدانهای تیر و فراز دارها آمده ام . در پیروزیها وشادیهایتان رقصیده و چون ابر درغم ها و دلتنگیهایتان گریسته ام . اکنون سخت به شما نیازمندم .

پس لحظه ای دستانتان را به من دهید تا اینبار نه تنها ، بلکه با هم در باغستان زندگی ام قدم زنیم . سالهاست که در کوچه های نوجوانی به دنبال یارانم می گردم . همان یارانی که در بازیها و گشت وگذار و دوستی و تفریحات و مدرسه ، من را بدهکار شرف و وجدان و انسانیت و عشق خودشان کردند . همانهایی که معنی زیبایی و احترام و دوست داشتن مردم را بدون کوچکترین چشمداشتی  صادقانه به من آموختند .

آیا باورتان می شود همانهایی که از طلوع خورشید و روشنایی و بهار برایم می سرودند، در نیمه شبی ظلمت گستر از من گرفته شدند ؟

از یارانم احمد ( حکیمی نژاد ) یا مهبد ( مقدسی ) برایتان بگویم که صدها خاطرۀ زیبا از شوخیها ، جدیها ، تفریحات ، از درون کلاس و درس خواندنها و مهمانیها با هم داشتیم وهنوز در بدخیم ترین سرمای بی مروتیهای روزگار ، گرمای وجودشان آتش پیکار را در وجودم شعله ور می سازد .با مهبد از کوچکی همسایه و هم بازی و بعد هم کلاسی بودم . دوستی و یاری حساس و تیزبین و از خانواده ای بسیار گرم و مردم دوست . با احمد از دوران راهنمایی آشنایی داشتم و بعد هم در یک دبیرستان و در یک کلاس . توان سازماندهی و انظبات پذیری و دقت احمد بی نظیر بود . در تمام مدت آشنائیمان هرگزشاهد  کوچکترین بی احترمی ازجانب او نسبت به کسی ندیدم . بعدها احمد به دلیل همین ویژگیهای انقلابی و انسانی اش ، صلاحیت فرمانده شدن بعنوان یک مجاهد جوان را پیدا کرد. جالب است بدانید که هر دو از شاگردان ممتاز کلاسمان بودند . اتفاقا به همین جرم یعنی آگاه بودن  و به جرم  بزرگتری یعنی مجاهد بودن در سن نوزده سالگی احمد را در روز روشن با طناب به ماشین بسته و او را بر روی آسفالت خیابانها تا مرز بیهوشی کشاندند . بدون شک اگر روزی آن آسفالتها به حس آیند ، چون ابر بر این شقاوت و بی رحمی پاسداران خمینی خواهند گریست تا چه رسد به انسانی که دیده است و می شنود . اما داستان به همین قسمت از جنایت ختم نمی شود . مردم جسم بیهوش و خونین احمد را به بیمارستان منتقل می کنند ، و بعد از اندی ، ماموران خمینی دقیقا روی تخت بیمارستان ، او را با گلوله به شهادت می رساندند. مهبد نیز در خیابان مورد حملۀ پاسداران خمینی قرار می گیرد و پس مصدوم شدن توسط سلاح سرد باز توسط مردم به بیمارستان منتقل می گردد . پاسداران نظام آخوندی او را از بیمارستان دزدیده و تیرباران می کنند .

می دانم ، حق دارید که از درد به خود بپیچید ولی باز هم با من بیائید که یاران دیگرم در همین کلاس که با هر کدام خاطره های بسیاری دارم را به شما معرفی کنم . حمید غفوری ،هم کلاسی باهوش و با معرفتم . نوجوانی خلاق که هر زمان به جایی می رفتیم با کمترین امکانات ، بهترین چیزهای مورد نیازمان را درست می کرد ، اهل تسلیم نبود و شاید به همین دلیل بود که او را ربودند . مدتی بعد از ناپدید شدن ، پیکر بی جان حمید توسط یک نفر در یکی از قناتهای جهرم پیدا می شود . هیچ جای گلوله ای بر روی قلب یا سر حمید مشاهده نمی گردد .رژیم خمینی اجازه دفن پیکر او در قبرستان عمومی را نمی دهد . خانواده تصمیم می گیرند جسد را از سردخانه گرفته و در منزل دفن کنند ، وقتی  خانواده او پیکرش را برای شستن به داخل حمام می برند ، بعد از چند لحظه که آب گرم روی آن پیکر می ریزند ، جسم یخ زده و جمع شده کم کم از هم باز و ریش ریش می شود . خدای من ، قساوت تا کجا ، حمید را زنده زنده از گردن به پایین با صدها ضربۀ سطحی  کارد برش داده بودند و بعد از بریدن گوشها و بینی ، او را زنده در چاه می اندازند تا با همان حال جان بسپارد .

لطفا صبر کنید هنوز کلاسمان تعطیل نشده است . دو نیمکت پشت سر احمد و مهبد ، مسعود می نشست . مسعود حقیقت ، پسری با محبت وهمیشه  لبخند بر لب  .اگر اشتباه نکنم او یکبار در سنین کمتر، توسط گلوله در حکومت نظامی شاه زخمی شده بود ، مثل این که  گلوله از قسمت گوشتی کتفش وارد  و از قسمت دیگر خارج می شود . اما چند سال بعد یعنی  در سن نوزده سالگی ، کار نیمه تمام شاه را خمینی با پَستی تمام توسط ماموران وقت و سران امروزی حکومت  تمام می سازد  و او را اعدام می کند.

بر روی نیمکتی دیگر ، نوجوانی پر انرژی و خوش برخورد و فوتبالیست ، هادی ایرانپاک . او و   سیروس و ساسان خوشبویی ، که هر کدام جزء شاگردان نمونه  بودند ، و چند تن از یاران دیگر درآغاز جوانی به همین کهکشان پیوستند .

مطمئنم که اگر بخواهم در همین یک دبیرستان ، شما را از داخل کلاسم بیرون ببرم و تک تک ستارگان سربردار و تیر باران شده و یا به قتل رسیده از کلاسهای دیگر به شما معرفی کنم ، ساعتها زمان لازم می باشد ، چه رسد به این که بخواهم شما را  در سطح شهری که دوران کودکی و نوجوانیم در آن سپری کرده ام بگردانم و با صدها تن از آنانی که می شناختم ، و خمینی برای همیشه مرا از دیدنشان محروم ساخت آشنا سازم .کسانی که در شکل گرفتن شخصیت و پاکیِ  نوجوانان آن محیط نقش بسزایی داشته و الگوی وقار و درستکاری بودند . خانواده هایی همچون ادب آواز و یا سادات حسینی یا صیادی و….که هر کدام چندین تن از اعضای خانواده را برای رهایی مردم ایران هدیه کردند.

 فقط قبل از خارج شدن از کلاس اجازه دهید داستان برادران یکی دیگر از همکلاسیهایم را برایتان تعریف کنم .

محمد و حمید نقی زاده ، محمد متخصص رادیولوژی و هوادار مجاهدین بود و حمید دانش آموز و چهارده یا پانزده ساله . رژیم بعد از این که محمد را دستگیر می کند ، حمید دروسط  بازار شهر به دلیل کوتاهی قد ، روی یک چهار پایه می ایستد و در آن سن کم ، مردم را به مقاومت و حق خواهی و تسلیم نشدن در مقابل ظلم خمینی فرا می خوانَد . پاسداران ، حمید را هم دستگیر کرده و هر دو برادر را از جهرم به فسا منتقل می کنند. مدتها پدر پیر و مادر این دو قهرمان برای ملاقات فرزندانشان بین این دو شهر با انبوهی دلهره و وحشت در رفت و آمد بودند . سرانجام بعد از تلاشهای زیاد پدر و مادر ، قرار می شود که لااقل حمید را به دلیل سن کم و عضویت نداشتن در سازمان آزاد کنند . از طرف بیدادگاه ضد انقلاب با پدر تماس گرفته می شود که در ملاقات بعدی برای حمید لباس بیاورید تا بتوانید او را با خود ببرید . پدر پیر این بار با چمدانی لباس نو به زندان سپاه فسا مراجعه می کند . در آنجا یک پاسدار ، کیفی را به پدر پیر می دهد و می گوید این وسایل فرزندانت هست ، جسد آنان را هم می توانی از سردخانه تحویل بگیری .

اجازه بدهید تا بدون سر زدن به کلاسهای دیگر این دبیرستان ( خواجه نصیر جهرم ) ودیدن تعداد اعدام شدگانش و بعد دبیرستانی دیگر( شاپور در شیراز) و شهدایش ، از کلاس دوم نظری بیرون برویم و مستقیم سری بزنیم به اولین سالهای زیبای جوانی بعد از دیپلم .

 به دلیل اعتصاب غذای 45 روزه و مبتلا شدن به تیفوئید و فرو رفتن به حالت اغماء ، من را از زندان سپاه نی ریز به بهداری اصطهبانات منتقل کردند . جرم من خبرنگاری و تهیۀ گزارش و عکس از صحنۀ حملۀ فالانژهای حزب اللهی  در راهپیمایی روز اربعین به مردم در شهرستان فسا  بود. از آن روز تا دو هفته یعنی شروع اعتصاب غذا در زندان کمیته یا همان سپاه فسا زندانی بودم . ماجرای شکنجه های شدید جسمی و روحی و اجرای 3 بار اعدام نمایشی برروی  بچه های هوادار مجاهدین و چپ در طول همین دو هفته ، موضوع این نوشته نمی باشد . بهر حال بعد از دو هفته به زندان سپاه نی ریز منتقل شدم. تا روز انتقال از زندان نی ریز به بهداری اصطهبانات که حدود 60 روز می گذشت ،با این که مادر و پدرم بطور مرتب در پشت درب زندان انتظار دیدن من را می کشیدند  ممنوع الملاقات بودم . در بهداری اصطهبانات هنگامی که یکی از دختران معاویه در لباس پرستاری در صدد زدن آمپول هوا به من بود ، با ورود مادرم به داخل اتاق ، که به دلیل مشکوک شدن به این  دختربوده است ، قضیه لو می رود و قبل از رسیدن دکتر و پرستارها به اتاق بر اثر داد و فریاد مادرم ، آن دختر از صحنه می گریزد . به دلیل عدم امنیت جانی ، بهداری اصطهبانات مسئولیت مداوای من را نمی پذیرد و دوباره من را به زندان سپاه نی ریز منتقل می کنند . از زندان سپاه نی ریز به زندان عادل آباد شیراز و بعد به بهداری آنجا منتقل شدم . دکتر بهداری عادل آباد به دلیل مرگ حتمی من در چند روز آینده ، از قبول جسد نیمه جانم امتناع می ورزد و اجباراً مرا به بیمارستان ارتش شیراز منتقل می کنند و در آنجا تحت مداوا قرار می گیرم .

اولین بار که بهوش آمدم و چشمانم را گشودم ،با دیدن  تعدادی دکتر و پرستار عادی ، متوجه شدم که در جایی غیر از زندان هستم . دقایقی بعد که صحبتهای دکتر مبنی بر این که جز آن چه پرستاران همان بخش به من می دهند هیچ چیز دیگری نباید بخورم وهمچنین توصیه های دیگر پزشکی تمام شد ، همه از اتاق خارج شدند و فقط یک پرستار در آنجا ماند . او وضعیت امنیتی آنجا را برایم توضیح داد و گفت که حدود 4 پاسدار بطور مستمر در محوطه بیرون بخش و پشت پنجره اتاق  تو کشیک می دهند . 4 پاسدار هم در پشت یکی از پنجره های بخش کناری که دو دختر در آنجا بستری هستند نگهبانی می دهند . او گفت که یک بار یکی از آن دو دختر که می تواند راه برود به اتاق تو سر زده بود تا با تو صحبت کند ولی تو هنوز بیهوش بودی ، در یک فرصت مناسب من برنامه دیدار شما با هم را تنظیم می کنم .

ساعت 9 یک شب سرد و بارانی زمستان بود که پرستار وارد اتاقم شد و مرا به اتاق آن دو دختر برد . آن دو خواهرانم  زهرا روزی طلب  و ناهید مقیمی بودند که در اثر شکنجه های شدید در آنجا بستری شده بودند . هر دو شیر زنانی بودند که به دلیل سازماندهی کردن تظاهراتها و تبلیغ در دبیرستان و محله شان ، بطور وحشیانه مورد هجوم پاسدارن خمینی قرار گرفته بودند . زهرا روی تخت دراز کشیده بود و با همان معصومیت و حیای انقلابی اش همین که خواست بنشیند ، پرستار او را گرفت و گفت ، پاسدارها با قنداق تفنگ به سرش ضربه زده اند و جمجمعه اش شکسته است و نباید تکان بخورد . به لطف باران شدید و به ماشین پناه بردن پاسداران نگهبان ، حدود 15 دقیقه توانستیم صحبت کنیم . آنها موارد بسیار زیادی از شکنجه هایی که در زندانها بر روی بچه ها شده بود را به من منتقل کردند . این صحنه  هرگزاز یادم نمی رود که وقتی به آنان گفتم که خودتان چه شکنجه هایی شده اید ، هر دو خندیدند و زبان نگشودند .

بعد از خروج از بیمارستان و آزادی موقت با وثیقه که برای مداوا طبق گزارش بیمارستان پیدا کردم ، به دلیل ارتباطم با دفتر رئیس جمهور وقت ، تمام آن گزارشات را به آنجا منتقل کردم . زهرا و ناهید چندی بعد از مرخص شدن از بیمارستان و آزادی ، دوباره دستگیر و اعدام شدند.

روزی در هنگام داشتن زندگی مخفی ، مادر زهرا با لبخندی زیبا  به من گفت : حاضرم همۀ عزیزان و جان و مال و منالم را بدهم بخاطر آن لحظه که مسعود بتواند مردم ایران را آزاد و شاد کند . بعدها برای اولین بار که شعار ” خون جوانان ما ، رنج اسیران ما ، در تو گره می خورَد ، رجوی قهرمان ” را شنیدم ، لبخند زیبای مادر زهرا برایم مصور شد .

از زندگی مخفی نام بردم ، دورانی که تهدیدها و سختیها و دربدریها و وحشتهایش در مقابل اخباری که می رسید ، رنگ می باختند . در اصفهان بودم که خبر اعدام دو تن از بستگان نزدیکم را شنیدم . اعدام که نبود ، حماسه بود ، اصلاً تکرار صحنه های عاشورا بود .

سعید و عقیل ستوده ، به ترتیب حدود 23 و 15 ساله . سعید یک نابغه بود ، پسری باهوش ، متواضع و بدون استثناء مورد احترام دوست و دشمن . مجاهدی آن چنان دل پاک و صادق و صالح و قاطع که حتی بعد از شهادتش ، قاتلانش را به آنچنان  تناقضی دچار ساخت که از امام جمعۀ جنایتکارشهر  تا پاسدار مأمور شلیک را به پشیمانی و ندامت وا داشت . اگر چه داستان ندامت امام جمعه و پاسداران  از دست زدن به این جنایت ، شنیدنی است اما موضوع این نوشته نمی باشد ، ولی شنیدن حماسۀ این دو برادر مجاهد  و رفتن عاشورا گونه شان ، بویژه برای اولین بار شنیدنی خواهد بود . بارها در زندان وقتی با شکنجه سعید ، نمی توانند برادر کوچکترش عقیل را به رد اعتقادات برادر بزرگتر یعنی سعید مجبور سازند ، پاسداران خمینی شیوۀ ضد بشری خود را تغییر داده و با شکنجه مستمر عقیل ، سعی می کنند سعید را دچاراین عذاب وجدان  کنند که عقیل بی گناه بوده و بخاطر هواداری تو از سازمان شکنجه می شود و باعث آن تو هستی . آخر ،  بُریدن و اعتراف و توبه و یا حتی سکوت سعید که فداکاری و نجابت وآزادگیش بعنوان یک مجاهد ،  آوازه شهر بود ، برای رژیم بخاطر فشار آوردن بر دیگر زندانیان ، اهمیت بسیار زیادی داشت . اما دریغ از یک ناله و یا لحظه ای سکوت یا سر خم کردن در جلوی جنایتکاران توسط این دو برادر .

نهایتا حکم اعدام این دو توسط امام جمعۀ شهر صادر می شود . در هنگام اعدام ، این دو برادر را به منطقه ای نزدیک  فسا به نام چَغَد می  برَند . ابتدا دست هر دو را نزدیک به هم به درخت می بندند . به آنها می گویند اگر حرفی برای گفتن دارید بزنید ، عقیل شعار ” مرگ بر خمینی ، درود بر رجوی ” سر می دهد . با شلاق به جانش می افتند تا خاموشش کنند . سعید برای این که باران شلاقها را بر بدن برادر کوچکش کم کند ، شروع به تکرار همین شعار می کند . بعدها پاسداری که بعد از دیدن این صحنه ، پاسداری را ول کرد به خمینی ناسزا می گفت ، تعریف کرده بود : هر بار که شلاقها بسوی این دو برادر قد می کشیدند ، هر کدام از این دو بدنشان را به روی دیگری می انداخت تا ضربه های شلاق بر تن خودش فرو آید . چند بار این دو بیهوش می شوند و باز با پاشیدن آب به رویشان و بهوش آوردنشان همین کار تکرار می گردد . بعد از مدتی وقتی پاسداران نمی توانند آنها را از شعار دادن باز نگه دارند ، تبر به دست به سراغ این دو می روند . پاسدار مربوطه می گوید : در این لحظه بود که هر کدام از این دو برادر به پاسداران قسم می دادند که اول مرا با تبر بزن . برای این که سعید به زانو در آید با تبر به  کتف عقیل برادر کوچکترش ضربه می زنند و در همان حال عقیل فریاد می کشید که سعید شعار بده شعار بده ، و بعد پاسداران با شقاوت تمام تبر بر کتف سعید فرود می آورند . این کار،  در حینی که این دو برادر یا شعار می دادند و یا ابراز دوست داشتن همدیگررا می کردند ،  چندیدن بار توسط دژخمیان تکرار می شود ، تا نهایتاً باز برای به زانو در آوردن سعید ، اول عقیل را تیرباران می کنند و بعد که با مقاومت سعید روبرو می شوند او را هم تیرباران می کنند .

بعدها امام جمعه جنایتکار جهرم حسین آیت اللهی که با فتوای جد ملعونش ( حسین لاری ) در دوران قاچار، بسیاری از مزدکیان و بهائیان جنوب فارس به قتل رسیده بودند  و خود از شاگردان خمینی و مریدان کاشانی بود ،  مورد غضب خمینی واقع گردید . امام جمعه جنایتکار فسا نیز پس از مدتی با این که بخاطر اعدامها تا مقام عضویت در شورای نگهبان منصوب گردیده بود از طرفداران اصلاح طلبان شد .

آری چه درست و به حق گفت ، اشرف زنان رها و مجاهد ، اشرف رجوی که ، جهان نفهمید که بر مردم ایران چه گذشت !

راستی بر مردم ما چه گذشت که اثر آن حتی به نسلهایی هم که در آن زمان متولد نشده بودند صدمه و آسیب غیر قابل جبران زده است ؟ مگر می شود این جنایات هولناک را با نامهای پوشالی و فریبکارانۀ سازندگی و اصلاح طلبی و مردم سالاری و اعتدالگری و….. پوشاند و ماله کشید ؟ مگر می توان زمین خونین میهن را ، بدون کوچکترین حسابرسی و دادخواهی ،  با رنگهای  سبز و بنفش و سفید و سیاه ، دجالانه پوشاند و همه چیز را به باد فراموشی سپرد ؟

 فقط می شود از جنس همان جنایت بود تا بتوان آنچه که بر مردم ما تا این لحظه گذشته است را فراموش کرد و آمران و عاملان آن را بخشید !

کمی لطفا صبر کنید ، هنوز به آخر حادثه نرسیده ام . درست در هنگامی که فکر می کردم با وجود تمام این خاطرات ، حداقل خیالم راحت است که فرزندم در یک کشور اروپایی از تمام این صدمات مصون مانده است ، اتفاق عجیبی افتاد .

در عصر یک روز پائیزی هنگامی که برای آوردن او از کودکستان به دنبالش رفته بودم ، به من چیزی گفت که فهمیدم تا آن لحظه من هنوز به عمق تاثیر جنایات خمینی و یاران حاکمش ،  چندان پی نبرده ام . او که آن موقع فقط 4 سال داشت به من گفت : بابا چرا من هیچ کسی ندارم . بچه های دیگر یک روز مامان بزرگ و بابا بزرگشون ، یک روز خاله یا دائیشون می آد دنبالشون ، ولی من هیچکدام از اینها را ندارم . راستی هیچوقت نداشتم ؟

چه جوابی می توانستم به این کودک 4 ساله بدهم ؟ آیا باید به او می گفتم که دائی ات حمید رضا بلورچی در سن جوانی و دانشجویی  تیرباران شد ؟ مادر بزرگت فریده حافظی و خاله ات نیلوفر بلورچی و همسرش عباس افتخاری همراه با برادرش حسین افتخاری همگی توسط خمینی در سال 67 به شهادت رسیدند ؟

بوضوح می بینید که خمینی و همدستان امروزی اش در حاکمیت ، فقط نابود کنندۀ یک نسل نبودند . پس ما در مقابل آنها که خونشان ، بخاطر آزادی و برابری به ناحق بر زمین ریخته شد و با این امید که روزی ما می توانیم دادخواه خون آنان باشیم ، مسئولیم ! ما در مقابل وجدان خودمان که تمام حقوقمان را به ناحق و ناروا غصب و نابود کرده اند ، برای دادخواهی مسئولیم ! ما در مقابل حق خواهی نسل و نسلهای بی گناه آینده که بزرگترین جنایت در حقشان صورت گرفت و آنان را از پشتوانه های انسانی و معنوی محروم ساخت ، مسئولیم ! انجام همین مسئولیت ، یعنی دادخواهی از حقوق تک تک مردم حاضرو شهید و اسیر ایران است که ، علاوه بر رسالت انسانیمان ، وجدان و شرافت ما را از لوث  ایدئولوژی کثیف خمینی پاک نگه داشته و نفس کشیدن ما را مشروعیت بخشیده و شرف و حیثیت انسانی ما را تضمین می کند .

امیر کارگر

16 آگوست 2017

چاپ این مطلب
به اشتراک بگذارید