چهارشنبه, 26 مهر , 1396 برابر با Wednesday,18 October,2017
برای سعید شیرزاد عزیزم … فرزاد مددزاده

برای سعید شیرزاد عزیزم … فرزاد مددزاده

برای سعید شیرزاد عزیزم

برای دوستم که به خاطر کمک به زلزله زدگان بازداشت شد،
برای رفیقم که به خاطر حمایت از کودکان کار به زندان محکوم شد،
برای برادرم که دو سال و نیم است در زندان ها اوین و گوهردشت زندانی ست …
سعید عزیزم، دیروز خبر انتقالت به بند سه را خواندم، این روزها من با خبرهای گوهردشت در آن سلول ها و سالن ها می چرخم، همراه تک تک عزیزان در بندم ! تصورت کردم، تو را از بند چهار خارج کردند و پیچیدند سمت چپ، به سمت بند سه … با تو آمدم .. زیرهشت و…
تو را از سایر دوستانت جدا کردند نمیدانم چرا ولی یک چیز را خوب میدانم که مقاومت و یکی شدن جلادان را به وحشت می اندازد، میدانم که آنها نمیخواهند من و تو ما بشویم ! و چه احمقانه فکر می کنند ما جدا هستیم!!
سعید عزیزم ! شنیدم که تو را بردند به دفتر رئیس بند و محمدی رئیس بند وجلاد کنونی گوهردشت مردانی ،که اسمش با خودش پارداوکس عظیم دارد، شروع به ضرب و شتم تو کردند و دندانت بر اثر ضرب و شتم شکسته است.
نمیداند که با این کارها نمی توانند مقاومت و ایستادگی را از شما بگیرند، چرا که مقاومت تنها حقی است که برای شما ایستاده قامتان مانده است تنها چیزی که نمی توانند از شما بگیرند و اینهمه تقلا و وحشیگری برای شکستن این مقاومت است.
بزدلانی که نمیدانند شما چیزی برای ازدست دادن ندارید مگر دیوارها و سیم های خاردار که در آن محصور هستید !
چه احمقانه فکر میکنند که میتوانند بهار را از آمدن باز دارند و چه احمقانه فکر میکنند که میتوانند با زندانی کردن و ضرب و شتم شما فریادتان را خفه کنند! زهی خیال باطل!
من وتو ما شده ایم و آنکه این را نمی خواست خانه اش ویران گشته است و به خود می لرزد و چنگ می اندازد بر زندانیانی که چیزی ندارند فقط عزمی برای ایستادن !
درود بر تو تمام یارانت، درود بر عزمتان . درکنارتان هستم و فراموشتان نخواهم کرد.

چاپ این مطلب
به اشتراک بگذارید